وزي مرد کوري روي پلههاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنيد. روزنامه نگارخلاقي از کنار او مي گذشت، نگاهي به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد.عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صداي قدم هاي او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته، بگويد که بر روي آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي شد:
دیگر صدایت را نمیشنوم و تاریكی تنهایی مرحمی شده است بر دل شكسته ام
كجایی؟
آنگاه كه صدایت میكنم و در امتداد تاریكی به دنبال نور میگردم اثری از تو نیست و صدایت را نمیشنوم
تو همان مسافر قریبی بودی كه در جاده تنهایی قلبم پا گذاشتی ولی امروز تو رفته ای ولی هنوز رد پایت بر روی قلبم جاریست
هنوز هم صدای گام برداشتنت را میشنوم آرام آمدی و آرامتر رفتی یادگاری بر روی جاده قلبم گذاشتی و من برای همیشه جاده قلبم را بستم تا دیگر كسی پا بر روی تنها یادگاریت نگذارد
كجایی مهربانم
در تمام مدت ورودت همیشه همچون ابری بالای سرت بودم تا نور خورشید تو را اذیت نكند وقت ناراحتیت و خستگیت هر آنچه در آنجا بود برایت به ارمغان آوردم ولی هیچ گاه فكر نمیكردم تو روزی به انتهای جاده قلبم میرسی
هرگاه كه به دوردستها مینگریستم انگار انتهایی نداشت و بی انتها بود ولی افسوس كه اشتباه فكر میكردم و دیگر فرصتی نیست تو رفته ای
تو رفته ای و من تنها تر از همیشه با خدایم خلوت میكنم
خلوتی سخت و به یاد تو در درگاه خداوند طلب سلامتی و خوشبختیت را میكنم
یه روز یه زن و مرد ماشینشون تصادف ناجوری میکنه و هر دو ماشین به شدت داغون میشه، ولی هر دو نفر سالم میمونن.
وقتی که از ماشینشون پیاده میشن و صحنه تصادف رو میبینن، مرد میگه:
- ببین چیکار کردی خانم! ماشینم داغون شده!
– آه چه جالب، شما یه مرد هستید!
مرد با تعجب میگه:
– بله، چطور مگه؟
– چقدر عجیب! همه چیز داغون شده ولی ما دو نفر کاملاً سالم هستیم!
– منظورتون چیه؟
– این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینجوری با هم ملاقات کنیم و آشنا بشیم!
مرد با هیجان زیادی میگه:
– اوه بله، کاملاً موافقم! این حتماً نشونه خوبیه!
زن دوباره نگاهی به ماشین میکنه و میگه:
– یه معجزه دیگه! ماشین من کاملاً داغون شده ولی این بطری مشروب کاملاً سالمه! این یعنی باید این آشنایی رو جشن بگیریم!
– بله بله، حتماً همینطوره! کاملاً موافقم!
زن در بطری رو باز میکنه و به طرف مرد تعارف میکنه، مرد هم بطری رو تا نصف سر میکشه و برمیگردونه به زن.
ولی زن در بطری رو میبنده و دوباره برمیگردونه به مرد! مرد با تعجب میگه:
– مگه شما نمینوشین؟
زن با شیطنت خاصی میگه:
– نه عزیزم، فکر کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم !!!!
هنگام کودکی از عکس العمل بزرگترها می آموزیم چه احساسی نسبت به خود و زندگی داشته باشیم.
در واقع می اموزیم در مورد خود ودنیای بیرامون مان چه فکری به ذهن راه می دهیم.اگر با اشخاصی زندگی کرده اید که بسیار غمگین و بزدل گناهکار یا عصبانی بوده اند مسایل منفی فراوانی در مورد خود و دنیای تان آموخته اید .هیچ کاری را درست انجام نمیدم " تقصیر من نبود "اگر عصبانی شوم آدم بدی می شوم "اعتقاداتی این چنینی زندگی ناراحت کننده ای را به وجود می آورند.
در بزرگسالی دوست داریم محیط عاطفی دوران کودکی مان را بازآفرینی کنیم .این کار نه خوب است و نه بد نه درست است و نه نادرست تنها درکی است که از خانه و کاشانه داریم .در ضمن دوست داریم روابط مان را با مادر یا بدر یا روابط ان دورا با یک دیگر در زندگی خصوصی مان اعمال کنیم .بیندیشید تا به حال چند بار اتفاق افتاده است دوست یا رئیس تان "درست مانند "مادر یا بدرتان باشند.در ضمن با خود به گونه ای رفتار می کنیم که والدین مان با ما رفتار کرده اند .و همانند انها خودمان را سرزنش و مجازات می کنیم .حتی میتوانیم صدای شان را بشنویم .در ضمن اگر مورد محبت و تشویق انها قرار گرفته باشیم درست همانند همان ها به خود عشق می ورزیم و خودمان را تشویق میکنیم .تا به حال چند بار جملات زیر را به خود گفته اید ؟تو هیچ کاری را درست انجام نمی دهی ""تمام تقصیرها به گردن توست"وچند بار این جملات را با خود تکرار کرده اید ؟"تو فوق العاده ای ""دوستت دارم"
بعضی وقتا خیلی خسته می شم ... خسته می شم از بودن خودم ... مثه همین الان ...
دوس دارم گم بشم ... دوس دارم ناپدید بشم و نباشم ... مثه دود سیگار توی هوا محو بشم ... میخوام نباشم ... میخوام حتی واسه خودم هم نباشم ...
مرتضی برام از این عرق سگی می ریزم ... با این علف و سیگاری ها ... اون موقع گم می شم ...
نه مرتضی ... من با اینا گم نمی شم ... اینطوری فقط خودمو اسکل کردم ...
من میخوام گم بشم ... می خوام واقعا گم بشم ... نمی خوام دنبالم بگردم ... نمی خوام کسی دنبالم بگرده ...
دهقانان در مزارع، چوپانان در کوهساران، پیران زنده دل در خلوت دلهایشان، جوانان سرزنده و مست در لحظات پرشور زندگی شان، آوازخوانان محلی در محافل شادمانی و دختران خوشرو با همسن و سالان شان همه و همه دوبیتی های را زمزمه می کنند، که سینه سینه به آنها از گذشتگان رسیده اند.
دوبیتی ها اگرچه اکثر شان نویسندگان شان معلوم نیست ولی با سادگی الفاظ و دلنشینی ای که دارد سخت به دل می نشیند و مورد پسند عامه است. عموم از مردم ما با زمزمه آن عقده های دلهایشانرا می گشایند و به آرامش روانی میرسند.
اینک نمونه های از دوبیتی های محلی خدمت علاقه مندان این وبلاک تقدیم است. امید به دلهایتان چنگ زده و بر لبهایتان رقص نمایند.
گل سرخ : عشق آتشین مرا بپذیر
غنچه گل : برای نخستین بار قلبم بخاطر تو لرزید
گل میخک : قلبم را به تو تقدیم می کنم
...گل شقایق : زندگیم فقط بخاطر عشق توست
گل بنفشه : همیشه بیاد من باش
گل اطلسی : نمی دانم مرا دوست داری یا نه
گل محمدی : ترا از صمیم قلب می پرستم
گل شب بو : در شب مهتاب رویت را می بوسم
گل همیشه بهار : عشق تو برای همیشه در قلب من رخنه کرده
گل داودی : از صدای دلپذیر تو لذت می برم
گل اشرفی : این هدیه را از من بپذیر
گل اقاقیا سفید : عشق پاک ، نتیجه ازدواج و خوشبختی
گل میمون : یک بوسه می خواهم نه بیشتر
گل یخ : از عشق تو نا امیدم
گل لادن : گاهی از من یاد کن
گل سفید : می سوزم و می سازم
گل مینا : بی وفا به دلداده خود رحم نکردی
گل کاملیا : فداکاری در راه عشق خوشبختی می آورد
گل زرد : از تو بیزارم.
گل نسترن : شهرت را بر عشق رجحان دادی
گل ساعتی : در واپسین دم زندگی ، خوشبختی تو را می خواهم
گل پژمرده : افسوس که بهای عشقت را ناچیز پنداشتم
گل مریم : به پاکدامنی تو درود می فرستم
گل کوکب : چرا بیهوده قلبم را افسرده می سازی
گل رازقی : شفا و بهبودی ترا آرزو دارم
گل لاله : تو که دل مرا غم زده می خواهی ، این من و این دل دردمند من
گل سنبل : تو به منزله باغ پر گلی هستی که دلداگان را از تو نتیجه ای نیست
گل بیدمشک : اگر می سوزم و خاکستر میشوم ، گناه از بخت نا مساعد من است ، ترا می بخشم.
گل رازیانه : هر چند در کنارم نیستی ولی گناهت در تنهایی مونس منست
گل ناز : ناز و دلبری جامه ایست که بقامت تو دوخته اند
گل یاسمن : دستی است که دامن دلدار می گیرد و زبانی است که تمنا می کند.
گل یاس : از من نخواه که جز راستی سخن گویم ، من شیفته تو هستم.
گل چای : بختم بیدار و طالعم میمون است
گل هرزه : حساس و مو شکافم و بر عشق گذشته حسرت می خورم
گل حنا : بیشتر از این دیگر فریب ترا نمی خورم
گل شیپوری : بتو اطمینان میدهم که جنجال حسودان در عشق ما اثری نخواهد داشت
گل مروارید : این آواز حزین دلداده ایست که برای آخرین بار سخن میگوید
گل سوری : عزیزم با من مهربان تر از گذشته باش
گل عباسی : تو مایه امید و سرچشمه آرزوهای منی
گل شمعدانی : عشق لازمه زندگی ست و بدون عشق نمیتوان زنده بود
گل نرگس : خود را این همه سزاوار عتاب نمی بینم ، دلم از نامهربانی های تو بستوه آمده است
شبـــیه بــــــرگ پاییزی پس از تو قســـمت بادم
خداحـــافظ ... ولی هـــرگز نخواهی رفت از یادم
خدا حافظ ... و این یعنـی: در انـدوه تو می میرم
در این تنهـــایی مطلق که می بنـــدد به زنجیـرم
و بی تو لحظـــه ای حتـی دلــــم طاقـت نمی آرد
...و بــرف نا امیـــــدی بر ســرم یکـــریز می بـــارد
چگــونه بگــذرم از عشق از دلبستگی هایـــــم؟!
چـگونه می روی با این که می دانی چه تنهایم؟!
همیشه با تو بـــودن هــای من دیری نمی پـــایـد
و بعـــد از تو ... کسی دیـگـــر به دیــدارم نمی آید
تمام لــحظه های من پــر از تکـــرار بی رحمیست
چـــگونه می توان با این همه نامـهربانی زیست؟
ببین! دل تنـگ دل تنگم و از بی حاصــــلی لبریـــز
و این را خوب می دانم که می پوسم در این پاییز
و تـــو از یـــاد خواهـــی برد تمام خاطــــــراتم را ...
و من می میــرم از تـــرس مــــلال و حســـرت فردا
هـمان فردای بی رحـمی که دلگیر است و تکراری
و لـحن پنـجره هایش غـم انگیــــــز است و دیواری
چـــرا دلواپسی ها را زچشمانـــــم نمی خوانی؟!
من از دوریت می ترسم مگــــر این را نمی دانی؟!
خدا حافظ ... تو ای همپای شب های غزل خوانی
خدا حافظ ... به پایان آمـد ایـن دیـــــدار پنهـــــانی
خدا حــافظ ... بدون تو گمان کردی که می مانم؟!!
خـــدا حافظ ... بدون من یقین دارم که می مانی...
حیف شعری که نوشتم یادته ؛ شعر من بدم باشه، زیادته، حیف شعری که نوشتم یادته
شعر من بده ولی، زیادته http://www.asemanbux.com/index.php?ref=hr419
http://www.nicbux.com/index.php?ref=hr419
http://www.mahansurf.com/fa/?r=hr419
http://www.nicbux.com/themes/GeN4/images/banner.gif
http://www.asemanbux.com/themes/GeN4/images/banner.jpg
-باز هم اومده ، با یک آسمون آبی خوشگل که پر از ابرهای سفید هستند که هر ثانیه شکلی جدید به خودشون میگرن و ادم رو میبرن به رویا ،
باز هم اومده با روزهایی که حالا به خاطر وجود اون طولانی تر شدند ،
باز هم اومده با همه کارهای زیادی که همراهش داره ،
باز هم اومده تا همراه باهاش خونه ها رو بتکونیم و پاکیزگی رو صدا کنیم ،
باز هم اومده تا تو خیابونها ترافیک های سر سام آور رو تحمل کنیم و همه با هم با عجله به کارهامون مشغول باشیم ،
باز هم اومده تا بچه ها به ذوق و شوق خرید لباس و کفش جدید روز رو شب کنند و بعضی بچه ها هم در غم نداشتن هیچ کفش و لباس نو عزادار و ماتم زده بشن دوباره ،
باز هم اومده تا دونها خیش بخورن و روشون پارچه نمدار کشیده بشه تا سبز بشن و سبزی رو نوید بدن ،
باز هم اومده تا بگه طبیعت میتونه همه چیز رو نو کنه ،اومده بگه که از طبیعت نو کردن و زنده بودن رو یاد بگیرید ،
باز هم اومده تا بلبلها تمرین آواز کنند برای روزهای پیش روی دوباره زنده شدن طبیعت،
بازهم اسفند اومده تا ما رو به تکاپویی هیجان انگیز وادار کنه ، اسفند جان خوش اومدی ، ممنون که اومدی که به ما بشارت بدی ، " بهار " نزدیکه . اومدی نشون بدی که هیچ سرما و سوزی پا برجا نیست و سوز و سرمای هر ظلماتی رفتنی هست و سیاهیش به روی زغال می مونه .
اسپانیایی ها میگن : "عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر است ." ایتالیایی ها میگن:"عشق یعنی ترس از دست دادن تو !" ایرانی ها میگن :"عشق سوء تفاهمی است بین دو احمق که با یک ببخشید تمام میشود.
من به دو چیز عشق می ورزم یکی تو و دیگری وجود تو، به دو چیزاعتقاد دارم یکی خدا ودیگری تو، من در این دنیا دو چیز میخواهم یکی تو ودیگری خوشبختی تو
عشق، نردبانی است که ما را از خود بالا می کشد. عشق، همان فعل انفعالی است که در برابر گل سرخ به ما دست می دهد. عشق، عزرائیل زیبایی است که رسید، جسم ما رامی گیرد و قبض روح راامضا می کند عشق، اولین آهی است که در آیینه کشیده ایم. عشق، اولین حقوق ما از باجه معرفت است. عشق،خرید وفروش با پای عاشق و معشوق است.